ماه شب پانزده
ارادتی به پیشگاه ماه زمانها
به وبلاگ ماه شب پانزده خوش آمدید . حتما می پرسیدچرا ماه شب پانزده ؟بله می دونم. ماه شب چهاردهه که معروفه.زیباترین و درخشان ترین وچشم گیرترین شکل ماه تو شب چهارده نمایان می شه اما... اما من یه ماه دیگه می شناسم که ماه شب چهارده از زیبا ییش سر افکنده می شه و از درخشندگیش خیره میمونه.ماهی که شب پانزده شعبان متولد شد از ذریه پاک ترین مخلوقات پروردگار. مهدی{علیه السلام}, همون ماهی که جاودانه شد تا روزی که بیاد و آرا مش و امید و سرزندگی رو نوید بده . روزگاری را به ارمغان بیاره که زمان به خود ندیده و خیال از تصورش عاجزه . نمی دونم من و تو هم می تونیم اون روزهارو ببینیم یا نه ؟ فقط می دونم خودشون ازمون خواستن که برای ظهورشون دعا کنیم که همون گشایش خودمونه.پس بیا دستامونو بالا ببریم و از خدا ظهورشونو بخوایم , شاید خدا به گناهامون نگاه نکنه و دعامونو مستجاب کنه. شاید فردا همون روزی باشه که ماهمون از پشت ابرها بیرون میاد . . . " الّلهم عجّل لولیّک الفرج" لطفاْ از مطالب جدید وبلاگ دیدن فرمایید. برای بهتر شدن وبلاگ به نظرات شما احتیاج دارم! متشکرم. جلو تر می ری و اذن دخول می گیری." أأدخل یا رسول الله, أأدخل یا حجة الله, أأدخل یا ملائکة الله" می دونی که ایشون از خاندان کرم اند و تا به حال هیچ گدایی رو از در خونشون رد نکردن پس وارد می شی. می بینی همه متوجه یه نفرن,کسی به اطرافش توجه نداره,همه تو حال خودشونن. اینجا همه جور آدمایی هستن, پیر و جوون, دارا و ندار, شهری و روستایی, با سواد و بی سواد.عربها, ترکها, کردها, لرها و فارس ها همه به نشانه احترام دستهارو رو سینه گذاشتن و لبها عرض سلام می کنن و صورتها غرق اشکه... آخه همه در مقابل آقایی ایستادن با قلبی به بزرگی همه عالم و دستانی به سخاوت همه آسمونها. دیگه فرقی نمی کنه کی باشی و چی باشی.هر چی باشی بازم یه نقطه ای و آقا دریای بی انتهاس... وارد صحن ها می شی. صدای شرشر آب حوضچه ها میاد و صدای همهمه عاشقا.عجیبه که هر جای دیگه باشی از همهمه خسته و کلافه می شی اما اینجا برعکس آرامش می گیری. وارد رواقها می شی و چشمات از زییبایی آینه کاری ها و طلا کاری ها و کاشی کاری ها و... خیره می شه و اگه یه کوله بار غصه داشته باشی همه رو فراموش می کنی .هر تکه آینه انگار دل یکی از محبان و عاشقان امام رضا علیه السلامه که در کنار هم یه بنای پر از محبتو ساختن.و سقفها انگار آسمون سخاوت و بزرگواری مولا را منعکس کردن. و درهای بزرگ مهمون نوازیشونو تداعی می کنه که با هر کوله باری از گناه آغوششونو به روت باز کردن... همچنان جلوتر میری و چشمت به ضریح بنده محبوب پروردگار می افته, پاهات سنگین می شن و همون جا می ایستی و می خواهی فقط گریه کنی,حاجتات فراموش می شن و درد غربت و زهر جفا دلتو خون می کنه. درد پست ترین انسانهای عالم که از کینه بهترین و پاک ترین های روی زمین را یک یک شهید کردند... به سمت شلوغی دور ضریح می ری,دستت به ضریح برسه یا نرسه آن بزرگوار به تو نظر می اندازه و تو حاجتاتو بهشون می گی, از اونا نباید کم بخوای , خودشون گفتن حتی نمک غذاتونم از ما بخواهید. تو قلبت حس می کنی بهت توجه کردن و قلبت سبک می شه و گوشه ای پیدا می کنی و ایستاده یا نشسته اون حضرتو زیارت می کنی و می خواهی تا آخر عمر همونجا بمونی و بمونی و بمونی ... آرامش وصف ناپذیری که مثل کبوترای حرمش پیدا کردی نمی خوای با هیچ چیز عوض کنی و بعد هم همون جمله همیشگی... ای کاش ما هم کبوترای حرمتون بودیم و دور گنبدتون می چرخیدیم و تا همیشه کنار شما می ماندیم... "السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (علیه السلام)" *میلاد با سعادت سلطان ایران و جهان،امام رضا(علیه السلام) بر فرزندش امام حاضر،حضرت حجّه ابن الحسن العسگری و بر تمام محبان خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مبارک باد* - واقعاَ قسمت چیز عجیبیه آقای فلان پور. اصلاً فکر نمی کردم امسال مشرف بشم. - ای آقا. این حرفا چیه, این خرافات مال قدیماس. از شما که تحصیل کرده ای بعیده. - قدیمی یعنی چی؟ امام رضا (علیه السلام) زائرانشونو می طلبند. قسمت خرافه نیست. ما که بارها این موضوعو حس کردیم. - با این که برات خیلی احترام قائلم ولی این حسو بریز دور. این روزا علم حرف اولو می زنه. اراده و تصمیم انسان تعیین کنندس. آدم هر وقت خواست می ره بلیط می خره و می ره مشهد. مثلاً من, خیلی هم دلم می خواد برم مشهد اما تصمیم نگرفتم.خود شما ,تصمیم گرفتی بری حالا هم می ری. سفر به خیر, مارو هم دعا کن. -آخه برادر عزیز, چطور این حرفو می زنید. این روزا اروپا و آمریکا هم از مسائل ماوراءالطبیعه سخن می گن. همه چی که نباید با عقل ما جور در بیاد. به هر حال با اجازتون. محتاجیم به دعا. ان شاءالله شما هم مشرف شین. خداحافظ شما. - خدا نگهدارت. فردای آن روز ما به مشهد مشرف شدیم. بعد از استقرار در هتل به حرم آقا قدم گذاشتیم و عرض ارادت کردیم و وارد حرم شدیم. پایین پای حضرت مشغول خواندن زیارت بودم که ناگهان بین جمعیت چشمم افتاد به مرد عینکی با موهای جوگندمی که قدرت خدا چقدر هم شبیه آقای فلان پور بود. چون می دانستم ایشان نبوده زیارتم را دنبال کردم و وقتی خواستم از شلوغی جمعیت بیرون بیایم دوباره آن مرد را دیدم که به سمت من می آمد. جمعیت را کنار زدم و دیدم بله, ظاهراً آقای فلان پور است. همین طور که هاج و واج مانده بودم که چطور چنین چیزی ممکن است و من من کنان خواستم سلام کنم آقای فلان پور گفت: - سلام, تعجب نکن خودمم.داستانش مفصله که اگه برات تعریف کنم دیگه از هیچی تعجب نمی کنی. و مرا از ازدحام جمعیت بیرون کشید و به سمت صحن مقابل رفتیم تا داستان را برایم تعریف کند. ذهنم همین طور ذق ذق می کرد و بی صبرانه منتظر شنیدن این عجیب هشتم از عجایب هشتگانه بودم. - خب آقای فلان پور, بفرمائید تعریف کنید, چی شد که از اینجا سر درآوردید. من که از دور دیدمتون داشتم کم کم به داشتن برادر دو قلو فکر می کردم. آخه شما که ... - بله درسته, من که دیروز می گفتم نمی خوام برم مشهد پس نمی رم. اما دو سه ساعت بعد از اینکه از اداره به خونه رفتم,زنگ خونه رو زدن. رفتم درو باز کنم دیدم دو تا مأمور نیروی انتظامی ایستادن. - آقای فلان پور؟ - خودم هستم. - شما باید با ما تشریف بیارید اداره آگاهی. - جناب سروان, حتماً اشتباه می کنین. من که کاری نکردم,برای چی باید با شما بیام؟ - شما به جرم فروش یک اتوموبیل دزدی بازداشت هستید. - ماشین دزدی؟ این چه حرفیه جناب سروان. من تا حالا یک چراغ قرمزم رد نکردم چه برسه به دزدی؟ - آقا با ما بحث نکنید, شما تشریف بیارید اداره, اونجا مشخص می شه. و مارو بردند اداره. اونجا به ما گفتن: فردی علیه شما شکایت کرده که یک ماشین دزدی در "بجنورد" به او فروخته اید. شما باید همراه ما به بجنورد آمده و در دادگاهی که علیه شما در آنجا تشکیل شده شرکت کنید. اگر دفاعی هم از خود دارید آنجا بیان می کنید. و خلاصه هر چی قسم و آیه آوردم که تا حالا بجنورد رو ندیدم افاقه نکرد. مارو دست بسته سوار ماشین کردند و به سمت بجنورد حرکت کردیم.صبح امروز به بجنورد رسیدیم , فرد شاکی که چهره مارو دید گفت این آقا نبود که به من ماشینو فروخت. بعد هم مأمورین دوباره استعلام کردند و معلوم شد شباهت فامیلی باعث شده مارو بیخود و بی جهت متهم به دزدی کنن و تا بجنورد بکشونن. آقایان مأمور گفتن: - آقای فلان پور؛ جداً شرمنده شما شدیم, ظاهراً اشتباهی در مرکز شده که باعث شد ما این طور شرمنده شما شیم. منم که از آبروریزی جلوی در و همسایه و خانواده و این راه طولانی, حسابی برافروخته شده بودم گفتم: - یعنی چی آقا, مگه مردم بازیچه شمان؟ آبروی منو بردین حالا می گید ببخشید؟ نمی گید در و همسایه... - حق با شماست. حالا اگه موافق باشین ما که تا اینجا اومدیم, تا مشهد هم سه ساعت بیشتر راه نیست. می ریم زیارت آقا که یه جورایی از دل شمام در بیاریم و یه مشهد مجانی ببریمتون. چطوره؟ و این طوری شد که در کمال حیرت امام رضا (علیه السلام) گوش بنده رو گرفته و به زیارت آوردن و منو خجالت زده کردن. - عجب, جداً که داستان عجیبی براتون اتفاق افتاده, اگه از زبون خودتون نمی شنیدم باورم نمی شد. لابد حالا دیگه باور می کنین که طلبیدن و قسمت خرافات نیست. - بله آقا, چه جورم. هیچ وقت فراموش نمی کنم. نذر کردم اگه آقا بطلبن هر ماه به زیارتشون بیام. - إن شاء الله آی کبوتری که هستی پیش گنبد طلا تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا تو که توی اون حریم با صفا پر می زنی گاهی گنبد و گاهی گلدسته رو سر می زنی من کبوتر بقیعم , با تو خیلی فرق دارم جای گنبد به روی پنجره ها سر می ذارم ای گمراهان گرگ صفت که با دستان خود آتش جهنم را برای خود خریدید , ما هم دست داریم , روزی می آید که فرزند همان بزرگواران که مقبره هاشان را بی سایبان کردید بیاید. آن روز است که با دستانمان بارگاهی می سازیم لایق مقام بلند آنان, بارگاهی به صفای تمام کبوتران عالم. و شما آن روز را دور می بینید در حالی که برای ما نزدیک است, خیلی نزدیک... هشتم شوال سالروز تخریب حریم ائمه بقیع به دست فرقه گمراه وهابیت بر صاحب عزای غریب, امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تسلیت باد. الا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون مادر بیشتر برای من ناراحت بود, کنار اتاق زانوهایش را بغل گرفته بود و غصه می خورد. مادر گفت: ناراحت نباش پسرم, امشب هم نمی گذارد گرسنه بمانیم, کمی تحمل کنی برایمان شیر و آرد و خرما می آورد. گفتم: بله مادر, مطمئنم. هیچ کدام از گرسنگی خوابمان نمی برد. نزدیک سحر بود که مدتی به خواب رفتم. چشمانم را که باز کردم دیدم همسایه دیوار به دیوارمان در آستانه در ایستاده و با مادرم صحبت می کند. چهره همسایه ناراحت بود, نمی دانم همسایه به مادرم چه گفت که مادرم یکباره همانجا روی زمین نشست و دستانش را به سر کوبید و شروع به گریستن کرد. نفهمیدم چه شده, آخر ما که در مدینه کسی را نداشتیم. همسایه که رفت, دویدم پیش مادرم و شروع کردم به التماس کردن: مادر, چه چیزی شما را انقدر ناراحت کرده؟ گریه امان مادرم را بریده بود و نمی توانست جوابم را بدهد. صبر کردم تا کمی آرام شود بعد پرسیدم: مادر جان خواهش می کنم بگویید چه اتفاقی افتاده. مادر بریده بریده جواب داد: پسرم.... خدا به ما رحم کند...علی ابن ابی طالب (علیه السلام) ... گفتم: مادر, پدرم چه شده؟ خواهش می کنم بگویید. مادرم آهی کشید و دوباره اشکهایش جاری شد و گفت: نانجیبی سحر روز گذشته با شمشیر.... با شمشیر زهر آگین فرق ایشان را شکافته...و ایشان را در بستر بیماری انداخته است. فریاد زدم: چه می گویید,حتماً اشتباه می کنید. مگر می شود؟ مادر شما را به خدا بگویید که حقیقت ندارد... و با مادرم بلد بلند شروع کردیم به گریستن. مگر می شود کسی به فرق سر بهترین انسان روی زمین شمشیر بکشد؟ اصلاً مگر کسی چیزی به جز خوبی از ایشان دیده بود؟ مادرم گفته بود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها فرموده بودند: هرکس علی را آزار دهد مرا آزار داده است. چه کسی حاضر است فرق سر ولی خدا و جانشین رسولش را بشکافد؟ خدایا شاید همه را در خواب می بینم. باور نمی کردم, همان کسی که همیشه به ما سر می زد, برای من و همه کودکان مدینه نان و خرما و شیر تازه می آورد... من که در کودکی پدرم را ندیده بود اما امام علی (علیه السلام) را پدر صدا می زدم. بقیه کودکان یتیم مدینه نیز به ایشان پدر می گفتند.مهربان تر از او کسی را سراغ نداشتم. وقتی به خانه مان می آمد می دویدم و دستانم را دور کمرش حلقه می کردم ... پدر هم دستان مهربانش را روی سرم می کشید و خم می شد و حالم را می پرسید . برخی اوقات هم که حوصله ام سر رفته بود, از او خواهش می کردم بیاید و کمی با من بازی کند.پدر هیچ وقت بهانه ای نمی آورد و می آمد و با من بازی می کرد. من بر پشتش سوار می شدم و او مرا دور خانه حرکت می داد و هیچ نمی گفت. آنقدر با من بازی می کرد تا خودم خسته می شدم و خوابم می برد, بین خواب و بیداری دستان پر مهرش نوازشم می کرد و بوسه ای به گونه ام می زد و وقتی بیدار می شدم, رفته بود. من هم لحظه ها را می شمردم تا دوباره به ما سر بزند. اشکهایم چادر مادر را خیس کرده بود.بلند شدم و به سمت در رفتم. مادر گفت: پسرم, طبیب گفته شیر برای بهبود امیرالمؤمنین خوب است,اگر توانستی کاسه ای شیر قرض کن و برایشان ببر. کاسه خالی را برداشتم و از خانه بیرون دویدم. خانه دوستم احمد, در کوچه بالایی از همه نزدیک تر بود.او هم در یکی از جنگها پدرش را از دست داده بود.وقتی رسیدم دیدم احمد هم از خانه بیرون آمده و کاسه ای شیر در دستش است. به سمتش رفتم و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: احمد, باز هم شیر دارید؟ احمد گفت: نه. و کاسه من را گرفت و نیمی از شیر درون کاسه اش را در آن ریخت و راه افتادیم. اشهایمان دانه دانه در کاسه های شیر می ریخت. من در دلم با خدا حرف می زدم: خدایا؛ اگر حال پدر خوب شود, دیگر بر پشتش سوار نمی شوم و خسته اش نمی کنم. خدایا؛ اگر او هم برود ما دیگر کسی را نداریم, تنهای تنها می شویم. خدایا؛ بعد از پدرم که در کودکی از دست دادم فقط او بود که نمی گذاشت احساس یتیمی کنم. اگر قرار است او برود, من و مادرم را هم ببر. ما دیگر امیدی برای زندگی نداریم. احمد هق هق کنان گفت: تو می گویی اگر پدر این شیر ها را بخورد حالش دوباره خوب می شود؟ دوباره به مسجد می رویم و دورش حلقه می زنیم و برایمان از پیامبر می گوید؟ گفتم: نمی دانم, خدا کند همین طور شود. به خانه پدر که رسیدیم, همه کودکان مدینه کنار در خانه جمع شده بودند, چهره های غم بار و کاسه های شیر در دستانشان می گفت که برای چه آمده اند.صدای گریه از داخل خانه به گوش می رسید. امام حسن (علیه السلام) در آستانه در ایستاده بودند و به ما گفتند: عزیزانم, حال پدرتان خوب نیست , به خانه بازگردید. ایشان بر سر ما دست کشیدند و در حالی که گریه می کردند فرمودند : امیر المؤمنین به شما سلام رساندند و فرمودند: از رفتن من غمگین نشوید, به خدا قسم که به بهشت می روم و خداوند برای شما بهترین سرپرستان است. ما اشک ریزان کاسه های شیر را بالا گرفتیم, امام حسن (علیه السلام ) کاسه های شیر را از ما گرفتند. می دانستم وقتی پدر خود بگوید که می روم یعنی می رود و حتماً با آن حالی که داشته شیر هم نمی توانست بنوشد اما از روی محبتش دست ما را رد نکرد. ما به خانه بازگشتیم اما ای کاش توانسته بودم فقط یک بوسه بر دستان زرد و بی جان پدر بزنم. ای کاش بار دیگر فقط یک نگاه به چهره مهربان او می کردم.اما... اما دیگر او را ندیدم. و ما یتیمان مدینه دوباره یتیم شدیم, اما این بار واقعاً یتیم شدیم.برای همیشه... اون یکی خانومه گفت: چی بگم. نمی دونم. خب بلاخره همیشه پدر مادرامون این شبارو احیا می گرفتن. - دوره زمونه عوض شده عزیز من , دیگه گذشت اون زمون که بیخودی شب تا صبح بیدار می موندن. از من می شنوی خودتو خسته نکن. بگیر بخواب. راس نمی گم خانوم؟ - بله؟ با منید؟ خدایا چی بگم, این همه مدت برای چی می رفتم احیا؟!؟ - مممم خب ...... نمی دونم , یعنی... ببخشید عجله دارم.خداحافظ از مغازه بیرون اومدم. زیر لب به خودم غر می زدم که چرا هیچی نگفتم. گیج می زدم.پس خودم برای چی می رفتم احیا؟ اصلاً حرفاش زیادم بی ربط نبود. بوووووووق یه دفعه به خودم اومدم,نزدیک بود ماشین بهم بزنه. دیدم راه خونه روهم اشتباه اومدم. بلاخره رسیدم خونه. تو پله ها دختر همسایمونو دیدم.با هم دوستیم, یه سال از من بزرگتره.سلام احوال پرسی کردیم . گفت: خیلی امشب التماس دعا داریم, منو فراموش نکنی. گفتم چی؟ امشب؟ - حالت خوبه؟ حواست کجاس؟ امشب شب قدره دیگه.شب19ام ماه رمضونه . - آهان ... ببخشید, یادم نبود.چشم . تو هم منو یادت نره - شما خونه احیا می گیرید یا می رید بیرون؟ - ااااام نمی دونم. ببین؛ ببخشیدا, تو چرا میری احیا؟ - مثل اینکه حالت خوش نیستا. خب معلومه. ما آدما هممون گناهکاریم.معصوم که نیستیم. می خوام به خاطر گناهام از خدا عذر خواهی کنم. شاید عقوبت گناهامو عقب بندازه. می خوام از خدا بخوام امسال برام چیزای خوب رقم بزنه. تو که خودت می دونی.... - آره؛ خیلی ممنون. سلام برسون. خداحافظ. زود از پله ها دوییدم رفتم خونه و تو تختم دراز کشیدم. به خودم شک کرده بودم. نکنه این سالها وقتمو تلف کردم و... بابام اومد پیشم گفت: چیزی شده دخترم؟ روم نمی شد به بابام بگم. آخه شاید فکر می کرد بی دین شدم. گفتم: نه؛ هیچی. - می دونم یه چیزی شده. مث همیشه نیستی؟ دلو زدم به دریا و گفتم. حرفای اون خانومو گفتمو بعد پرسیدم: - بابا ما چرا احیا می گیریم؟ - خب پس قضیه اینه. شیطون رفته تو جلدتو فکر کردی همه اشباه می کنن و اون خانوم درست می گه ؟ آره؟ - خب راستش یه کم شک کردم.می شه تو ضیح بدید؟ - بله که می شه, پس خوب گوش کن تا برات بگم. هر کاری یه نظم و ترتیبی داره. کاری حکمت آمیزه که با نظم و مرحله به مرحله انجام بشه. اول قصد و هدف مشخص بشه بعد روی آن فکر بشه و همه جوانب کار سنجیده بشه. و راه رسیدن به اون مشخص بشه. مهمترین مشخصه کار حکمت آمیز اینه که در هر مرحله بشه تصمیمو عوض کرد.مثلاً ما می خوایم بریم مشهد. وسایل نقلیه مختلف, مکان سکونت,مدت اقامت,هزینه ها و.. در نظر می گیریم و تصمیم می گیریم با قطار حرکت کنیم. یک روز مونده متوجه می شیم که ریلها آسیب دیدن. اگه ما دور اندیش باشیم می تونیم تصمیممونو عوض کنیم و با ماشین سفر کنیم. همون طور که ما کارامونو حکیمانه انجام می دیم, خداوند که بلا تشبیه به انسانها حکیم ترین حکیمانه, هیچ وقت کار غیرحکیمانه انجام نمی ده. خداوند از ابتدا برای هر چیزی اندازه ای مقدر فرموده و خواست واراده او به انجام کارها صورت گرفته,از ریزترین کارها تا مرگ و تولد انسانها و... اما به خاطر قدرتش می تونه اونارو تغییر بده . دخترم؛ اگه مشیت خداوند به انجام کاری برای انسانی تعلق بگیره, دستان خدا بسته نیست و می تونه اونارو عوض کنه اما... اما به شرطی که خودشون بخوان. خدا به آدما اختیار داده. می تونن سرنوشت خوبی برای خودشون بخوان یا نا گوار و بد و خداوند با درخواست انسانها سرنوشت اونارو تغییر می ده و هر سال در شب قدر قطعی می کنه. مثلاً مشیت و اراده خداوند برای فردی تعلق گرفته که امسال پایان عمرش باشه اما این فرد توبه می کنه و واقعاً از ته دلش تصمیم می گیره که تغییر کنه, خدای مهربان هم به عمر او اضافه می کنه و یا برعکس ممکنه مرگ کسی به خاطر کاراش زودتر از زمان تعیین شده فرا برسه. درست متوجه شدی بابا؟ - بله. خیلی ممنون .فقط اینکه خدا مگه نمی تونه همه رو از اول تعیین کنه ؟ این مراحل واسه چیه؟ - درسته.خداوند می تونه همه رو از اول تعیین کنه, اما اگه این طوری بود آدما هر کاری می خواستن انجام می دادن. چون خداوند که همه چیزو تعیین کرده. عمرشون که مشخصه وتغییر نمی کنه, بهشتی و جهنمی بودنشونم که عوض نمی شه,دیگه چرا دعا کنن, توبه هم معنی نداره,همه چی اجباری می شه و اختیار انسان زیر سؤال می ره. پس دیدی که کار خدا حکیمانه است و از روی لطفش به ما فرصت داده.بهترین فرصتم همین شباس. پس بگیر بخواب که شب بتونی بیدار بمونی . - یه سؤال دیگه هم دارم.امام زمان (علیه السلام) تو این شبا چی کار می کنن؟ - بعد از اینکه اراده خداوند به انجام این امور تعلق گرفت, خداوند توسط ملائکه این امور را به خدمت فرمانده جهان , ولی اون زمان فرو می فرسته وایشون رو از اونها آگاه می کنه. امام هم فرمان اجرای این امور قطعی رو به ملک مربوط به اون کار صادر می کنن. آیه « تنزل الملائکة و الروح فیها بإذن ربهم من کل أمر» همینو بیان می کنه. این شبها هم وظیفه ماست که برای فرج امام زمان (علیه السلام) دعا کنیم که اراده خداوند به ظهور ایشون در این سال تعلق بگیره. - خیلی ممنون بابا. از سر درگمی در اومدم. - شیطونو لعنت کن که داشت با خودش می بردت. خیلی از خودم خجالت کشیدم و بیشتر از اون, از خدا خجالت کشیدم که از حرف یه نفر انقدر پام لغزید و تحت تأثیر قرار گرفتم. با خودم تصمیم گرفتم که هیچ وقت بدون فکر اعتقاداتمو زیر سؤال نبرم. می تونم یه سؤال ازتون بپرسم؟ سؤالم اینه که به نظر شما بهترین سفره افطار چه سفره ایه؟ - سفره ای که رنگارنگ باشه,.... بالاخره یه روز تابستونو روزه بودیم, باید بیارزه دیگه.نه؟ - من شله زرد خیلی دوست دارم, اگه تو سفره نباشه فایده نداره. - اهم...مممم به نظر من اگه همه اعضای خانواده دور هم جمع باشیم اون سفره, سفره خوبیه. - ما که حتماً باید سه چار جور غذا سر سفرمون باشه خانوم. و گر نه بچه هام ناراحت می شن. ... خب درسته, خوبه که همه دور هم جمع باشن, خوبه که سفره قشنگ باشه, اما به نظر من بازم یه چیزیش کمه . - آب؟ نه. منظورم غیر از مسائل مادیه . یه چیزی که رضایت خدا تو اون باشه . به نظر من اون سفره ایه که همه قبل از اینکه دستاشونو تو سفره ببرن, بعد از یاد خدا دستاشونو بالا ببرن و برای محبوبترین بنده اش یعنی امام زمان{عجل الله تعالی فرجه الشریف} دعا کنند. همون امام غریبی که یکه و تنها یه گوشه این عالم قبل از باز کردن روزه اش برای فرج خودش دست به دعا برداشته, اون وقت درست نیست ما که شیعشونیم لحظه استجابت دعا, اون حضرتو تنها بذاریم. مگه امام زمان{عجل الله تعالی فرجه الشریف} غیر از ما چند تا شیعه گناهکار, کیو دارن؟ مطمئناً خدا هم روی بنده اش رو که با زبون روزه برای امامش دعا کرده,زمین نمی اندازه. خوشا به حال اون بنده ای که سر سفره افطار مورد عنایت و لطف خدا و ولیش قرار بگیره و حتماً امام عصر هم برای اون بنده دعا می کنن. به امید روزی که هممون دور سفره افطار مولا و سرورمون نشسته باشیم و برای سلامتی و طول عمرشون دعا کنیم و اون حضرت آمینشو بگن. فردا ماه مبارک رمضان شروع می شه. منم مثل شماها خوشحالم که امسال هم لیاقت پیدا کردم که این ماهو روزه بگیرم به این امید که از امروزم پاک تر بشم. چه ماه با عظمتیه.ماه میهمانی خداوند, این عبارت خیلی آشناست.زیاد به کار می بریم اما تا حالا به مفهومش فکر نکردیم. درسته که معمولاً سفره های افطارمون رنگی و قشنگن و همه از لطف خداوند بزرگه اما فکر می کنم معنی میهمانی خدا مهمتر از غذا و سفره باشه . در روایات ما خیلی زیاد درباره ماه رمضان گفته شده از جمله اینکه در این ماه" شیطان در غل و زنجیره" یااینکه"خداوند درهای جهنم را بسته و در های بهشت را باز کرده است" و و در روایتی هم آمده "گناهان شما در این ماه آمرزیده شد عمل را از سر بگیرید" این چند حدیث کوتاه که تنها قطره ای از دریای احادیث ماست,می گه که میهمانی خداوند یعنی برکت و رحمت او به بندگانش,خدایی که حتی به من گناهکار فرصتی دو باره میده تا از اول شروع کنم مثل روزی که متولد شدم. بسم الله الرحمن الرحیم جومونگ ... وثروت برباد رفته! «سانگ ایل گوک» بازیگر نقش «جومونگ» در بدو ورود به تهران با استقبال شدید هواداران ایرانی خود مواجه شد. «افسانه جومونگ» نام سریالی است که توسط صدا و سیما خریداری و از سال گذشته در یکی از شبکه های سیما به نمایش در آمده، سپس با حاشیه های مختلف پرورده گردیده و سرانجام دغدغه ذهن ها شد! خبرگزاری فارس: «مجموعه تلوزیونی "افسانه جومونگ " چند ماهیست که از شبکه سوم سیما پخش می شود و توانسته است مخاطبان زیادی را به خود جذب کند، این در حالیست که این مجموعه ساخت کره جنوبی بخشی از جذابیت خود را مدیون دوبلهی زیبای گویندگان ایرانی است.» هفته گذشته بیشتر خبرگزاریها و در ادامه بیشتر روزنامههای ورزشی و غیر ورزشی پر شد از این خبر که: «بازیگر نقش جومونگ با والیبالیستهای ایرانی در زمین حاضر شده است و با آنها تمرین کرده است.» این روزها خبری روی آنتن همه خبرگزاریها قرار گرفت که خیلی نا امیدکننده و تاسفبرانگیز بود؛ خبر آمد که: «یک خانواده که برای گردش به خارج از شهر رفته بودند در برگشت برای این که زودتر به خانه برسند و تماشای جومونگ را از دست ندهند بچه چهار ساله خود را در تفرجگاه جا گذاشتند و این کودک از ترس و تنهایی فوت کرد!» این خبر هفته گذشته مثل توپ ترکید: «یک جوان یاسوجی به خاطر علاقه به سوسانو، هنرپیشه زن سریال جومونگ اقدام به خودکشی کرد! این جوان که پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقهمند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی که خانوادهاش را از این تصمیم مطلع کرد، با مخالفت آنها رو به رو شد. جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به کشور کره و یافتن سوسانو را تامین کند و زمانی که متوجه شد خانوادهاش حاضر به فروش گوسفندان نیستند با خوردن قرص اقدام به خودکشی کرد. به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشقپیشه او را به بیمارستان منتقل کردند و با تلاش پزشکان، او از مرگ حتمی نجات یافت.» جومونگ اینجا، جومونگ اونجا، جومونگ همه جا. اول که خبر رسید این سریال کار دست یک جوان یاسوجی داده است، هر چند بعد از آن طبق روال معمول یکی تایید کرد و دیگری تکذیب ولی هفته پیش خبرگزاری مهر از اخراج یک کارگر اهل خارک به خاطر این سریال خبر داد. «یکی از کارگران حراست پایانه نفتی با تخطی از قوانین و بر خلاف مقررات با آوردن یک تلویزیون چهارده اینچ سر پست نگهبانی موجبات اخراج خود را فراهم کرد. البته این آقا تنها توجیهی که برای مسوولان داشته و فکر میکرده که مسوولان این پایانه نفتی هم حتما از این سریال خوششان میآید، گفته که دلیل آوردن تلویزیون به محل کارم تنها برای دیدن سریال افسانه جومونگ بوده است.» و این هم برخی از تیترهای خبری: جومونگ در اردوی بازیکنان سایپا! چرا ایرانیها برای جومونگ تب میکنند! جومونگ ترافیک تهران را حل کرد! درخواست یک ایرانی برای تغییر نام به جومونگ! جومونگ به زودی به ایران می آید! و ... سرانجام جومونگ به یک رویداد تبدیل گشته و نگاهها رابه خود دوخت: «''سانگ ایل گوک'' صبح روز گذشته وارد ایران شد و پس از استقبال از سوی مردم که برای دیدن این هنرپیشه به فرودگاه آمده بودند و با تاخیری چند ساعته از فرودگاه به هتل استقلال تهران رسید که در این محل نیز هواداران وی تجمع کرده بودند. بنابراین گزارش، کنفرانس خبری سانگ ایل گوک که به عنوان سفیر یکی از تولید کنندگان لوازم خانگی کشور کره در ایران حضور یافته، قرار بود روز گذشته ساعت 14 در سالن همایشهای صدا و سیما برگزار شود که این مراسم با حدود دو ساعت تاخیر ساعت 16 و با ازدحام بیش از حد خبرنگاران برگزار شد. - در ابتدای ورود بازیگر نقش جومونگ به سالن، عکاسان خبری که حدود 50 الی 60 نفر بودند، به سمت او هجوم آوردند و به قدری گرفتن عکس از او ادامه پیدا کرد که همراهان این بازیگر مجبور شدند عکاسان را متفرق کنند تا نشست خبری زودتر آغاز شود. - این نشست خبری با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و پخش سرود ملی جمهوری اسلامی ایران و جمهوری کره آغاز و با حضور حدود 150 خبرنگار و عکاس داخلی پوشش داده شد. - سوالات برخی از خبرنگاران پیرامون حواشی سریال «افسانه جومونگ» بود که «سان ایل گوک» از شنیدن برخی از آنها تعجب میکرد... .» حالا دیگر همگان به یک مسئله می اندیشیدند و سلول های مغزشان در اشغال یک نکته درآمده بود: جومونگ! و این یعنی معجزه! معجزه رسانه های گروهی- و در رأس همه تلویزیون- که با تبلیغات پیگیر خویش آفریدند... . و البته در این میان حقیقتی دیگر نیز به اثبات رسید که عبارت بود از :قدرت اعجاز آفرینی سازمان مفخّم صدا و سیما! این رسانه فراگیر، اثرگذار و معجزه گر! رسانه ای که با در اختیار داشتن پشتوانه ی سنگین مالی، نیروی انسانی متخصص و امکانات استثنایی، فرصت و موقعیتهای فوق العاده، قادر است اندیشه ملتی را در تسخیر گرفته، فرهنگ مورد نظر خویش را در سراسر این سرزمین حاکم سازد. لیک این روزها او این همه توان و استعداد را درخدمت کدامین باور گرفت و چه فرهنگی را بر صفحه اندیشه ها نقش کرد؟ این تازه همه ماجرا نبوده و هنوز پرده ای دیگر از آن باقیست و آن این که: در زیر سقف همین آسمان بر روی سنگفرش همین کوچه ها مردی قدم بر می دارد سرو قامت و مشکین مو، انواری ملکوتی از سیمای مبارکش در تابش است و عطری روحانی از وجودش می تراود. اگر چه می بینیم، لیک نمیشناسیمش و اگر چه نمی شناسیمش لیک زنده و حاضر و ناظر درمیان ماست ! او کسیست که جهان آفرین، بندگان خویش را به میمنت وجود وی به میهمانی زمین فرا خوانده و از برکت حضورش آنان را با نعمت های گوناگون خود روزی داده، هستی وامدار اوست. شناخت و معرفت این مرد آسمانی، دستگیره نجات از مرگ جاهلیست و انس و پیوند معنوی با وی سرمایه ی سعادت و نیکبختی هر دو جهان! ما پیوسته در هر دو سرای نیازمند و وابسته به او وخاندان پاکش صلوات الله علیهم بوده و هستیم و خواهیم بود. و این حقیقتی است که کارشناسان و دانشمندان دینی بهتر از هر کس از آن با خبرند؛ لیک سهم این حجت آشکار و یگانه خلیفه زنده ی پروردگار از این همه امکانات و سرمایه مادی و معنوی چه بوده است؟! چه می شد اگر این بمب باران فرهنگی در جهت احیاء نام مقدّس او صورت پذیرفته و این جمعیت عظیم به خاطر نام و یاد وی به حرکت در آورده شده بود! اما دریغا که برنامه ریزان و مصرف کنندگان این ثروت کلان نه خود را مدیون او می دانند و نه بیعتی نسبت به وی در خود سراغ دارند. افسوس که ذهن های آماده و سلول سلول مغز ملتی پرشور و وفادار به ایمان و آیین، همان هایی که رمضان ها و محرم ها و عاشوراها، غیرت ذاتی و حمیت مذهبی خویش را به جهانیان نشان داده اند،از بیهودگی ها انباشته اند! و اینگونه نسلی که رسول خاتم(ص) از ایشان به عنوان معادن طلا و نقره یاد فرموده، چه اسفناک به پوچگرایی و ساده اندیشی و سطحی نگری سوق داده شده و به پای دانشگاهی نشانیده شده اند که «پایان نامه» آن هرچه هست، امام شناسی و مهدی دوستی نیست! برگرفته از سایت پدر مهربان امشب شب نیمه شعبان است و قرص ماه کامل است . خوابم نمی بَرَد. به قرص ماه خیره شده ام,دلم می خواهد با ماه حرف بزنم.بعد از مدتی از او می پرسم: تو هم دیدی؟ تو هم دیدی ولادت پسر نرجس خاتون را؟ ماه جواب نمی دهد. شاید هم من زبانش را نمی دانم. اضافه کردم: یادت می آید که روی ماه او چقدر درخشان بود؟ حتی از روی تو هم درخشان تر. درست می گویم؟ ای کاش زبان باز می کردی و می گفتی چه دیدی. من در کتابها خوانده ام و از زبان ها شنیده ام . اما از زبانهایی که بعد از میلیاردها میلیارد بار نقل قول شنیدن, تعریف می کنند ولی تو با چشم خودت دیده ای.دلم می خواهد از زبان تو بشنوم. ماه باز هم ساکت است . ادامه میدهم: اما من از همین نقل قول ها چیزهایی شنیده ام که امشب خواب را از چشمانم ربوده است. نمی دانم! شاید تو هم شنیده باشی اما من برایت تعریف می کنم: همان مولود چون ماهی که تو سالها پیش شاهد ولادتش بودی ,همو که در قنداقه آیه ی شریفه ی" و نریدأن نمنّ علی الذین إستضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین "را تلاوت فرمود , همان نوزادی که فرشتگان به اذن پروردگار او را به آسمانها بردند تا عرشیان روی ماهش را تماشا کنند, او همان نواده رسول خداست که خداوند به بندگانش وعده فرموده که به وسیله او جهان را از ظلمت برهاند.ظلم و نا امنی وبی عدالتی را ریشه کن کرده و آرامش و امنیت و دوستی را به ارمغان آورد. بهار را برای انسانها شکوفا کند . اما افسوس . . . افسوس که ما با گناهانمان یگانه ی عالم را خانه نشین کردیم و لیاقت دیدارش را از چشمان خود گرفتیم. نمی دانم چشمان تو هم از لذت دیدار او محروم مانده اند یا نه ؟ اگر روزی او را دیدی به او بگو ما هم دوستش داریم, بگو که سالهاست در شب ولادتش راهش را چراغان می کنیم و دلهایمان را آذین می بندیم و به خود می گوییم:دیگر این آخرین شب هجران است, فردا دیگر رویش را خواهیم دید. بگو که طاقتمان طاق شد, دیگر قدم به دیدگانمان بگذارد و به این جدایی پایان دهد. آری ای ماه آسمان .خوابم نمی بَرَد چون شاید فردا همان روز باشد. شاید فردا بیاید و با قلب سرشار از عطوفتش تاریکیمان را بزداید. نور را برایمان به ارمغان آورد . تو هم برای آمدنش دعا کن







ورود جناب «سانگ ایل گوک» بازیگر نقش «جومونگ» به تهران و استقبال بینظیر و گسترده خبرنگاران شبکههای ششگانه تلویزیونی، نمایندگان اصحاب مطبوعات ـ از زرد و نارنجی گرفته تا سبز و سفید و قرمز ـ و صد البته مردم جومونگ دوست از جناب ایشان، ما را بر آن داشت تا پس از ماهها صبر و تحمل، دندان از سر جگر برداشته و ناگفته هایی را بازگو نماییم:
| Design By : Night Skin |

